ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

...

فقط می تونم بگم باورم نمیشه... خدایا شب میلاد امام رضا چه هدیه ای به ما دادی... محسنم و ابوالفضلم مبارکه... ...
7 مهر 1391

هورا بازم عکس

اینم چندتا دیگه از عکسهای ابوالفضل و عمو مهران ابوالفضل که شبنم جون همکلاسیمون برام آورده... این عکست کپیه بابامحسنه ...
5 مهر 1391

چی بگم؟!

ماه مهر شروع شده پسری اخلاقهای جدیدی پیدا کرده، دوم مهر نوه های همسایه اومدن دنبالت بردنت خونشون، تو همون فاصله برق رفت، ناآرومی نکردی هیچ بعد از اومدن برق نشستی و باهاشون شام هم خوردی، هر چی مامان هم صدات کرد تحویل نگرفتی!!! سوم مهرماه که دیگه سنگ تموم گذاشتی، صبح از بغل بابا محسن نرفتی بغل مامان جون،همش عصبانی و بدخلق شده بودی، سرتو می کوبوندی زمین، یه اداهایی درمیاوردی که دیدنی بود، شانس آوردم رفتم کلاس خوابیدی، با این خوش اخلاقیت رفتیم برات خرید مراسم عقد خاله رو بکنیم، که دیگه من و حسابی کلافه کردی، بغل هیچ کس نرفتی و بزور تونستیم برات یه دست لباس خوشگل مامانی بگیریم که مبارکت باشه... امروز هم روز بازیت بود... ...
5 مهر 1391

بوی ماه مهر

سال 88 روز اول مهر با دایی هادی رفتم ثبت نام دانشگاهش، خیلی آرزو داشتم دایی بره دانشگاه، بعد از سربازی خدا کمک کرد و هم رشته ی خوب و هم دانشگاه خوب قبول شد... دایی هادی امروز رفت دانشگاه، ابوالفضل به دنبال دایی در خانه، پشت سیستم، روی تخت، و نیافتن دایی...دیشب دایی میگفت اگه ازم بپرسن که سه ماهه تابستونتو چطور گذروندی میگم که به نگهداریه خواهر زادم و پیشرفت خواهرم در زمینه ی عکاسی گذروندم... ممنونم دایی... تو خونه راه می ری می گی دایی دایی... فکر کنم منظورت همون دایه دایه ست... ...
2 مهر 1391

روایاتی کوتاه

مامان جون سیر شدی؟ هم آغوشی با هم قدت... آخه مامانی چی میخوای از جون اون بیچاره؟! میری عروسکهای کریر و برمیداری و خودت میشینی توش، بعد به عنوان چهارپایه برای برداشتن عروسکهای قفسه ی سوم ازش استفاده می کنی... اینجا مچتو تو تاریکی گرفتم...   ...
2 مهر 1391

به به

28م رفتیم حنابندان پسرعمه م حامد، جشن متفاوتی بود... 30م هم رفتیم عروسیشون که خیلی از آشنایان قدیمی و توی این جشن ملاقات کردیم... ایشاالله خوشبخت بشن... ابوالفضل هم کلی بهش خوش گذشت... محو تماشای هنرآفرینان اینم حسین جون تو جشن داییش مشوق هنرآفرینان بابامحسن و دایی وحید اصول کادربندیه خاله مریم ابوالفضل در حین شیطنت ، بازیگوشی و آب بازی حتی وسط عروسی ...
1 مهر 1391

یک تجربه ی شیرین

بیست و هفتم شهریور،قرار بود آتلیه ی بچه داشته باشیم، من پیشنهاد دادم که پسری و ببرم، با کمک مامان جون تونستیم ببریمت آموزشگاه، اینم یه خاطره شد که از پسری تو دوران آموزش عکس انداختیم، ایشاالله عکسهای قشنگتری  تو آتلیه ی خودمون ازت بندازیم گلم... حالا می نویسم 1: اولا جا داره از استاد که خیلی در انداختن عکسها کمک کردن و مامان جون که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم... 2: خاله منا از26 م رفته مشهد، زیارت قبول، واسه همین تو این جلسه حضور نداشت... 3: این عکسها رو از کلی عکس با عجله انتخاب کردم (چون پسری خوابه خواستم این پست و ...
29 شهريور 1391

شهریور86

وقتی اولین بار شهریور 86 همدیگر و دیدیم باورمون نمی شد که این روزهای زیبا در انتظار ماست... خوشحالم... ...
29 شهريور 1391